کلید خانه

این روزها، بهانه به دست کسی مده!

اشعار عاشقانه به دست کسی مده

این روزها برای کسی منتظر مباش

منظور، آب و دانه به دست کسی مده

دستار خویش و دست خود و اختیار خویش ...

القصه! زلف و شانه به دست کسی مده

این روزها، سکوت و هیاهو یکی شده است

در عین حال، چانه به دست کسی مده

پنهان همیشه زیر زبان بوده است مرد

ظاهر مشو، زبانه به دست کسی مده

ای دل، به مالیات جهان، پایبند باش

کالای شهر «بانه» به دست کسی مده

دیوارهای شهر دلت را بلند کن

هرگز کلید خانه به دست کسی مده

#علی_اصغر_دلیلی_صالح

تا خویشتن...

می نشینی و مرا تا خویش راهی می کنی

راه می افتی و آهنگ تباهی می کنی

پشت بام شب، رُخ مهتاب را می بوسی

آرزوی قصه های صبحگاهی می کنی

دست در «سقف بلند ساده ی بسیار نقش»

دل اسیر کاغذ اوراق کاهی می کنی

شب به اخمی، روزن خورشید را می بندی و

صبح ها نامهربانی با سیاهی می کنی

قتل عامی با نگاهی راه می اندازی و

پشت زلف شب، هوای دادخواهی می کنی

کشته ی شمشیر چشمان تو بسیارند و باز

با همین حال ادعای بی گناهی می کنی!

#علی_اصغر_دلیلی_صالح

چای تازه دَمِ فراق

شاعر: علی اصغر دلیلی صالح

*در باب رهایی از آفات و آسیب های فراق و راه های رسیدن به آرامش و رابطه ی چای تازه دم و طلاق پر الم فرماید:

دَم که کردم دو استکان چایی

صبح دَم، بهر دفع تنهایی

تا نشستم کنار سینی چای

آه، ناگاه، خاست از صد جای...!!

یادم افتاد چای صحرایی

صبح و صحرا و دختر دایی

یادم افتاد زلف خَم دارش

ظرف سالادِ پُرکَلم دارش

یادم افتاد چای گُلپر او

قوری و کتری و سماور او

یادم آمد کمانِ ابرویش

چای و قندِ نگار پهلویش

یادم آمد که صبح ها با هم

گاه با شادی و گهی با غم

می نشستیم و چای می خوردیم

چای چون کدخدای می خوردیم

دلمان کوزه ای لبالب بود

مست از خنده های دیشب بود

بود، جان، مست از جوانی مان!

اینچنین بود زندگانی مان...!

که به ناگاه عادتش بد شد

زنم از بودنش مردد شد

اندکی خنده کرد بر ریشم

و زد آهنگ رفتن از پیشم

از همان روز، تلخ شد کامم

رفت و شد تیره کلّ ایامم...!

***

الغرض! چای را که دم کردم

یاد آن خاطرات هم کردم

بُرد این چای، راه دور مرا

بُرد تا جنگ «سَلم» و «تور» مرا

غصه دارم نمود و زارم کرد

مثل معتادها خمارم کرد!

و مرا از تَبِ تلاش انداخت

زار و داغان و آش و لاش انداخت...

یکی از دوستان که دید مرا

دید مانند گچ، سفید مرا

گفت: وضعت چه نابسامان است؟!

برج متروپل عَبادان است!

تن تو چون دلت خراب شده

کشور بعد از انقلاب شده!

سِرِّ این حالت ملال بگو

راز این خستگی حال بگو...!

***

گفتم: ای دوست! قصه ی چایی ست

صحبت صبح و دختر دایی ست

نکند ول مرا خیالاتش

سوس سالاد و چای و حالاتش!

من که در سختی از چُدن پیشم

عاقبت بین و آخر اندیشم

پیش احساس خود خجل شده ام

شل و وا رفته مثل گِل شده ام...!

***

گفت با من رفیقم از سر درد

حال با من بگو چه باید کرد؟!

قصدت این است که رجوع کنی؟

و بدین شیوه سَدّ جوع کنی؟

یا هوای زن دگر داری؟

هوس قوم بیشتر داری؟

یا در اندیشه ی دگر هستی؟

فکر یک حالِ مختصر هستی؟!

غرض اینکه نباید از یک سال

بیشتر مانی اندراین احوال!

***

گفتم ای دوست! راه ساده بگو

راه نزدیک با پیاده بگو

راه پر پیچ، اسب می خواهد

قدرت عزل و نصب می خواهد

من که یک لاقبای درویشم

پیش من نیست سایه ی خویشم

صحبت این مقوله ها دور است

آنچه گفتی شما، نه مقدور است

آنقدرها که من توان دارم

قدرتی توی بازوان دارم

می توانم به خود ستم نکنم

صبح ها، چای تازه، دَم نکنم!!

***

شاعر: علی اصغر دلیلی صالح