گنج خَفَن!
* درد دل زباله ی شهری که آه از نهاد آدم بلند میکند!!!
من تعفّن نداشتم قبلاً
داشتم عطر و بوی آویشن
همه دنبال من دوان بودند
تا معطر شوند از خود من!
هیکلم اینچنین مچاله نبود
قامتم بود خوشگل و احسن!
گره اندر گره نبودم من
راست بودم شبیه تیرآهن!
اینقدر چهره ام پلشت نبود
و نبودم من اینقدر چُلمن!
عزت و قُرب من فراوان بود
بودم از خاندان جنتلمن!
پی رفتار عده ای نادان
شده اوضاع من چو آب دهن!
خلق تا استفاده ام کردند
پرت کردند هر طرف فوراً!
آن یکی پرت کرد از شیشه
این یک انداخت در میان لجن
آن یکی ریخت در دل جنگل
این یکی ریخت یک طرف مثلاً!
-درد ایجاست که یکی می داد
فحش هم در خلال افکندن!-
پی به دارایی ام نبرد کسی
نه آمیز ممّد و نه میر حسن!
کسی از کُنه من نشد آگاه
و ندانست شأن گَنج خفن!
قابلیت چو من نداشت کسی
حیف که شهریان نفهمیدن!!
فلذا ریختَم فروپاشید
کیف کوکم گرفت رنگ مَحَن
سینه ام پر شد از غم و غصه
و به هم ریخت چهره ام کلّاً
دل نرم و لطیف همچو گُلم
شد مبدّل به سنگ و تیرآهن!
آنچنان غصه دار گشتم که
شد زبان فصیح من الکن!
ورنه می شد گلایه های دلم
مثنوی هزار و اندی من!!
علی اصغر دلیلی صالح