سلام حضرت خورشید!
دوباره بر سر ني... سِرّ جاودانه بگو
بگو كه آمده ایم و اسیرِ نان شده ايم
و بی خیال اشارات آسمان شده ايم
بگو كه ملعبه ي دست خاك و آب شديم
فريب خورده ي يك سرزمين سراب شديم
بگو كه لايق و شايسته ي طلب نشديم!
هنوز فارغ از اندیشه های شب نشديم!
هنوز ما سحر و صبح را نمي فهميم
و حُسن زندگي و قُبح را نمي فهميم
هنوز فكر زمين، پاي بندمان كرده است
دچار خاك، شبيه سهندمان كرده است
بگو؛ دوباره بگو باز از علايقمان
بگو عزيز؛ بگو هرچه هست لايقمان...!
حسين هستي و يك آسمان سحر داري
طراوت از نفس صبح، بيشتر داري
به شام تيره ي دنيا مدام مي تابي
ستاره داري و خورشيدسان قمر داري
هزار عرش و هزار آسمان، هزار فلك
هزار آينه در ظهر مختصر داري
چه حكمتي است كه بعد از عبور چندين قرن
هنوز نيز به بالاي نيزه سر داري؟!
به گوش مردم دنيا هنوز مي خواني
هنوز بر لب خود آيه ي شكر داري
بگیر دست مرا، دست خالی آمده ام
از این مقوله یقیناً خودت خبر داری!
مرا کشیده به سوی تو مهربانی تو
به دوستان خود از هر نظر، نظر داری
براي مردم دنيا هنوز مي سوزد
دلت، اگرچه از اين قوم، ديده تر داري
تو اصل هر بركت هستي، عده اي اما
شهيد كرده و گفتند كه ضرر داري!
***
خلاصه؛ قصه ی پر رمز و راز عاشورا
خلاصه گشته به ظهر نماز عاشورا
***
هنوز نغمه ی الله اکبرت جاری ست
زلالی عطش و روح باورت جاری ست
هنوز صحنه ی قدقامت تو پابرجاست
قیامتی ست که در قامت تو پابرجاست!
هنوز می چکد از آسمان طراوت خون
هنوز جامه ی هستی است کاملا گلگون
***
معطر است جهان از شمیم و بوی حسین
و رودها همه جاری است سمت و سوی حسین