عید نوروزتان مبارکباد
مثنوی آخر من!
طبق معمول و رسم هرساله
باز شد فصل سبزه و لاله
سردی زمهریر دی رد شد
آنچه این ذهن حدس می زد شد!
رفت اسفند و بهمن و دی نیز
از سر یزد و ساری و ری نیز
تا رسد فرودین و گل ریزد
از دل دشت چشمه برخیزد
باغ برخیزد و دهد میوه
به هزاران طریق و صد شیوه!
شهر با خلق مهربان گردد
سینه ها مثل آسمان گردد
رود از قلب ها کدورت ها
لک و پیس از تمام صورت ها
همه اهل بگو بخند شوند
همه شیرین و کلّه قند شوند
صبح خیز و سلامت و شاداب
روبراه و تمیز و اهل ثواب
اهل احسان و نیکی و غیره ...
اهل هرجا که خوبی و خیره!
الغرض کل خلق در مجموع
جانب اصل خود کنند رجوع
گله از چرخ کج مدار و اریب
که ندارد وظیفه جز ترتیب!
نکنند و به عشق فکر کنند
قافیه را دمشق فکر کنند
از گرانی گلایه هی نکنند
زوم روی کرایه هی نکنند
هی نگویند وضعمان چیزی ست
چهره ی اقتصاد پاییزی ست
خرجمان گنده دخلمان لاغر
همه اندوهگین و گیج و پکر!!
حرف هایی از این قِبَل نزنند
گپی از علت و علل نزنند
تا بهار نود و دو به خوشی
با نشاط و بدون رو ترشی!
طی شود، رد شود، عبور کند
چشم های حسود کور کند
فصل نو، فصل خنده و شادی است
فصل گشتی درون آبادی است
فلذا لازم است خوش باشیم
نه که چون غوره رو ترش باشیم
گرچه هرگز نگشته باور من
هست این مثنوی آخر من
عشق در خاطراتتان حک باد
عید نوروزتان مبارکباد!