غیرت انقلاب
گردش روزگار ننشاند
باز، گرد و غبار بر دلمان
حق بدانیم باطل خود را
هی بگردیم دور باطلمان!
قصه ی ظلم و قصه ی شب نیست
قصه قدری فراتر از این هاست
قصه ی آب و نان گندم نیست
قصه کلاً رهاتر از اینهاست
آنچه حک شد به تارَک تاریخ
ماجرای مقام و مسند نیست
آنچه دارد زمانه در خاطر
حرف سرمایه و درآمد نیست
قد عَلَم می کنند باطل ها
قدری از اصل تا که دور افتیم
باز می تازد اسب اهریمن
اندکی گر که ناصبور افتیم
حرف دشمن که بوی نان بدهد
حیله و مکر و حقه و دام است
از دهانی که حرف او دنیاست
مدح عیناً شبیه دشنام است
هان! مبادا طمع به هیچ کنیم
آسمان داده و زمین بخریم
غم دنیا خرابمان بکند
دست را داده آستین بخریم!
آنچه از پیرمان رسیده به ما
آسمان و بهار و خورشید است
آنچه در سینه هایمان حک شد
عشق و آزادگی و امیّد است
تا به معنای آسمان برسیم
فکرت آفتاب می خواهیم
تا نیافتد عَلَم به پنجه ی غیر
غیرت انقلاب می خواهیم!