دیروز رد شد اینجور

دیروز با رفیقی، رفتیم تا نیشابور

شهر حکیم و عطار، شهر شراب و انگور

غیر از من و رفیقم، بودند عده ای هم

از قید نامشان لیک، هستم عزیز! معذور

رفتیم تا رسیدیم، آرامگاه خیام

بیخ در ورودی، بودند چند مامور

داخل شدیم و تقدیم کردند شاخه ای گل

ما نیز هدیه دادیم  گل را به چند منظور!

رفتیم تا رسیدیم بالای قبر خیام

خواندیم حمد و توحید، با شاعران مشهور

خواندیم شعر و خواندند بسیار شعرهایی

بود آن میان ولیکن یک چند شعر ناجور

بعد از یکی دو ساعت خارج شدیم از آنجا

گشتی زدیم اطراف، با آن رفیق مذکور

شب شد نماز خواندیم، نزدیک قبر عطار

راز و نیاز کردیم، چون موسی و شب  طور

بعد از نماز، فورن، ترک مکان نمودیم

باید که می رساندیم خود را به نقطه ای دور

***

القصه که چنان بود، القصه که چنین بود

گفتم فقط بگویم، دیروز رد شد اینجور

92/2/28

روز حکیم عمر خیام

طلای کثیف

* آنچه در ادامه می آید برشی از همان  شعری است که باعث و بانی شد این بنده در جشنواره ی ملی طلای کثیف، مقام اول کشوری را کسب کنم(دمش گرم!) فلذا به درخواست دوستان - چون جایی خوانده و نوشته نشده- در این پست آوردیم.

این شعر در واقع از زبان زباله اي است كه نخواست نامش فاش تر شود!


هیچ کس قدر من نمی داند

ارزشم را خفن نمی داند

قدر من را به قدر يك ارزن

يا به قدر لجن نمی داند

آن یکی قدر بنده در غربت

این یکی در وطن نمی داند

آن یکی داخل هواپیما

این یکی توی "ون" نمی داند

این یکی توی شهر و آن دگری

توی دشت و دمن نمی داند

مخفیانه کسی نمی فهمد

و کسی علنن نمی داند

اصغر آقا که خب! نمی دانست

درد اینکه حسن نمی داند

بی سواد ار نداند عیبی نیست

این میان اهل فن نمی داند

                               اینچنینم که هیچم انگاری                           

                                 کاغذ ساندویچم انگاری

من همانم که دائمن دژمم

غصه دارم من و دچار غمم

مدتی هست بی دلیل و جهت

به کثافات و خُبث متهمم

کمرم خم شده است زیر فشار

و شکسته است میله ی علمم

بس که هي اين ور آن ورم كردند

پای تا سر، تورم و ورمم

خلق از بنده می کنند فرار

هرکجا لحظه ای اگر بلمم!

نیست حرف مرا خریداری

عین برگ چغندر و کلمم

خوب با من اگر که تا بکنند

گُلم و ترتمیزم و صنمم

بد اگر تا کنند، فسق کنم

گرچه آن لحظه قدر یک گرمم!

                                ............................

                              ...............................

ما با دل تنگیم و شما دامن تنگ


* به بهانه ی بهار که عریانی طبیعت را می پوشاند و جماعتی که بهار را بهانه ی عریانی می گیرند!


ألان ِ تو نیست عینهو قبلن ِتو

صدچاک نبود هیچ پیراهن ِتو

اینقدر رقیب هم نبودند عزیز

کوتاهی عمر بنده و دامن ِتو!

***

ما بر سر صلحیم و شما بر سر جنگ

ما فکر غزالیم و شما فکر پلنگ

یک بار به یک راه نرفتیم؛ افسوس!

ما با دل تنگیم و شما دامن تنگ

***

 اوضاع خیابانی تو هست مضر

اینگونه مباش در معابر ظاهر

والله که نیست دامنت دامن کوه

عریانی تو نیست چو بابا طاهر!

***

از پوشش نازکت ترک خورد دلم

یک بار دگر باز محک خورد دلم

دل نازکم و پوشش تو نازکتر

یعنی که دوباره هم کلک خورد دلم

***