عرض تبریک و احترام و سلام
اول سال و ابتدای کلام
{تا نگویند بد شده است اصغر
بدی اش مستند شده است اصغر
اندکی ظاهراْ خراب شده
ادبش مثل برف، آب شده
فلذا فوراْ ابتدای کلام
گشت جاری بر این چکامه، سلام}
بعد؛ فرخنده باد سال جدید
سال نو، سال حس و حال جدید
سال سرشار تازگی و نشاط
سال نو، سال بسط، سال بساط
بر همه نیک باد و فرخنده
فعلاً امسال و سال آینده!
تا ببینم چه پیش می آید
چند تا قوم و خویش می آید!
***
هر که این شعر بنده را خواند
تا ته سال شاد می ماند
نکند در دلش رسوخ، غمی
قدر مثقالی و به قدر نمی
و به نفعش تمام سال شود
صورت دشمنش ذغال شود
شود اوضاع مالی اش بهتر
هنر ماستمالی اش بهتر
بخرد لااقل سه تا خانه
با پس انداز کل یارانه
نرود هیچ گونه پیغامک
سوی گوشی ش! نرم و آرامک!
( که بیا و خودانصرافی کن
زندگی را خودت صحافی کن
زندگانی تو به ماها چه!
شده اجناس ما گران گرچه!
تو ببایست فکر خویش کنی
فکر چیزی که می خریش! کنی
سعی باید کنی گران نخری
کاه را نرخ زعفران نخری!
نروی هی به سمت قصابی
نکنی هی هوای مرغابی!
نکشد دل به جانب چیزی
چیزهای خجالت انگیزی!!
مثلاً میل تو به بادمجان
نکشد دائماً برادر جان!
عوضش ماست و کشک و دوغ بخر
با همین ها برو نبوغ بخر!
لااقل چند ساعت ای اخوی
باش اهل قناعت ای اخوی!
تا که وضع تو روبراه شود
صورتت مثل قرص ماه شود!)
....................................
.....................................
***
مثنوی من الغرض هر کس
خواند امسال بی هوا و هوس
وضع نافرم او قشنگ شود
راحت از هر چه دنگ و فنگ شود!
* به وبلاگ استاد شمس ناتری که از فضلای قوم و بزرگان ادب و اندیشه اند سری زدیم که سری زده باشیم ؛ و رفتیم بدون هیچ سوء نظری! نظری، چیزی بدهیم که سر ذوق آمدیم و روده درازی کردیم در حدی که دیگر نمی شد در نظر ها جا داد! الله اکبر!!( البته خاصیت وبلاگ آقای شمس ناتری اینچنین است ها! آدم را سر ذوق می آورد! دقت کنید گفتم آدم را ! فردا از ما شکایت نکنید که رفتییم ولی سر هیچ چیزی نیامدیم تا چه رسد به ذوق!)
فلذا آن نظر را در اینجا نیز می دهیم تا حیران بمانند در نظر بازی ما بی خبران!!
و همچنین سال جدید را به تمامی دوستان شادباش و مبارکباد می گویم و آرزوی بهروزی و پیروزی برای همگان دارم. امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید.
... و اما این هم نظر! پس بی نظر نباشید!
حضرت استاد ! سلامن علیک
ای تو از اوتاد ! سلامن علیک
سال نو اَت خوش بود و خُرّما
هی نخوری غصه ی بیش و کما!
مایلم از بنده فرح تر شوی
در دل دریای قدح، تر شوی
خوانی و گویی غزل ناب را
سر بکشی روشنی آب را
مست ز صهبای یقینم کنی
چون علف هرز، وجینم کنی
بشکنی این دایره ی کور را
فصل مفصل کنی انگور را
***
با قدم تازه ی فصل بهار
با قطرات قدم آبشار
یک دو اشارت ز اشارات ده
پیش کش و کیش کن و مات ده!
تا نفسی تازه کنیم و ترا !!
گاه شویم این ور و گاه اون ورا !!
قصد من این است که آگه شویم
بیست نشد حد اقل ده شویم!
الغرض استاد! هوا که خوش است
حس قشنگی هم که، داده دست!
پس ز چه هی دست به بالای دست ؟!
نیست صلاح این همه تردید!! ... هست؟!
***
وای من...!! این چیست؟! نظر نیست این
مختصر از حیث هنر نیست این!
آمده بودم که سلامی کنم
عرض ارادت به کلامی کنم
لیک به شوق آمدم از نای تو
وای من و وای من و وای تو!
روده درازی من آمد به جوش
لاجرم این مثنوی آمد به روش!
بس کنم این مثنوی حال را
مثنوی شصت و دو مثقال را
تا نشود ده من و هفتاد من
ده من و هفتاد...؟!...نه!! استاد! من...!!؟
***
سال خوشی داشته باشی عزیز
بذر خوشی کاشته باشی عزیز!!
***
انگیزه ی کل حرکاتم بودی
تو رفتی و شل شدم، زمین گیر شدم
انگار ستون فقراتم بودی!
در جهان پر از فراز و فرود
که شود دیر، گاه ،خیلی زود
بستر مستعد افزایش
عرصه نشو، صحنه ی زایش
عرصه ازدیاد پیوسته
مثل چیز زیاد پیوسته !
عالم مستعد نابودی
تا حدودی چو آدم دودی !
عالم مرگ ومیر، عالم حی
عالم هیچ، عالم لاشی
در جهان چنین ، جهان چنان
طبق نقل متینی از خودمان :
پیش هر که پر از جهان بینی است
مرگ، یک اتفاق شیرینی است
اتفاقی است حاوی هیجان
می دهد رخ برای پیر و جوان
اتفاقی است دلکش و دلچسب
که بگردد به تارک همه نصب
بی کم و کاست می رسد به همه
کس نگوید که : سهم بنده کمه !!
بهر او دست و سر نمی شکنند
شیشه و قفل در نمی شکنند
چون صف نان و شیر و واحد نیست
اصلاًَ از جنس این موارد نیست
***
این خداوند مهربان وبزرگ
خالق ببرو شیر و روبه و گرگ
خالق بره، خالق آهو
خالق کبک، خالق تیهو
خالق ارض و خالق کیهان
خالق این یکی و خالق آن!
خواست تا ما که بنده اوییم
-گرچه از بنده های پر روییم –
چون زمانه گذشت و پیر شدیم
آبمان خشک شد پنیر شدیم
پیش چشم کسی خجل نشویم
خوار مانند خاک و گل نشویم
مرگ این واقعیت گم را
اصطلاح غریب مردم را
آفرید و نجاتمان بخشید
زندگانی به ذاتمان بخشید
بی حضور همین قشنگ زمخت
جگر زندگی نخواهد پخت!
الغرض! مرگ لقمه ای خوب است
زندگی گوشت، مرگ گوشکوب! است
زندگی قطره، مرگ چون دریاست
مرگ تا هست زندگی بر پاست
بی تب و تاب و رقص شعله مرگ
زندگی می شود شبیه تگرگ
مثلا تا کمی کم آوردیم
یک جهان غصه و غم آوردیم
یاد مرگ و حواشی ملسش
اتفاقات ناز پیش و پسش
اینکه اینها تمام رفتنی است
مثل فصل تموز و بستنی است
اینکه اصلا تمام عالم هست
ساعتی می شود عدم دربست!
می نشاند به باطن تو نشاط
برمحمد و آل او صلوات!
************
می شود مرگ قسمت همگان
یا به اردی بهشت یا آبان
یا به دی ماه و زمهریر زمخت
یا به مرداد، وقت آتش مفت
یا به صد سالگی رسد دادت
یا که فوری رسد به فریادت
یا به هنگامه ی قیام و قعود
یا در اوج غرور چون نمرود
یا به وقت جنایت و کشتن
دست در خون غیر آغشتن
یا به هنگام نیکی و احسان
یا به هنگام بخل بر دگران
یا سراغت بیاید از ره دور
داخل کوچه های نیشابور
یا به هنگام رفتن همدان
ندهد یک دقیقه برتو امان
یا بیاید سراغ تو در شب
نگذارد که لب نهی بر لب!
یا به هنگام خلق شعر و غزل ...
گاه در آخرش و گاه اول
نگذارد که واژه خلق کنی
و قوافی تازه خلق کنی!!
*********
راستی تا نرفته از یادم
این سخن از جناب استادم
-که به هر جاست ای خدای کریم
بوزان جانبش همیشه نسیم
از عنایات خود نصیبش ده
در بهشتت درخت سیبش ده –
راجع طول عمر می فرمود :
دوست داری اگر نمیری زود
(آنچنانی که اندر آیات است
هم چنین نقل در روایات است )
حال اقوام را بپرس و بجوی
نیز نیکی کن و بریز به جوی
تا که عمرت شود دراز و طویل
عین خرطوم فیل و دسته ی بیل!
غرض اینکه بشر به این دو روش
می دهد عمر خویشتن را کش!!
***
دیر یا زود، سخت یا آسان
مرگ خواهد رسید بر همگان
آدمی تا که با وزیدن مرگ
ریخت از شاخه ی جهان چون برگ
می چشد طعم ناب زیستنش
این سری راحت و بدون زنش!
می تواند مدام سیر کند
یادی از آشنا و غیر کند
می تواند که در سکوت سحر
مثنوی مرا کند از بر!
می تواند که با دو دست قنوت
برود تا حوالی ملکوت
می تواند بدون خوف و رجا
برود فارغ از همه، همه جا
می تواند که حال و حول کند
دعوت هرکسی قبول کند
دیگر او ذکر غر نمی شنود
نصفه شب، خُر و خُر نمی شنود
توی زندان زن نمی باشد
الغرض مثل من نمی باشد!
****************
بگذریم؛ از عبور باید گفت
از غیاب و حضور باید گفت
دوستانی که عین جان منید!
با صفاتر زدامن دمنید
از شما زودتر اگر مُردم
و در این بازی از شما بردم
زودتر سمت حق شتابیدم
ملک الموت زودتر دیدم
از شماها جلو زدم گر من
کوچ کردم از این جهان فوراً
اینکه گر بی خبر شدم راهی
فوت کردم بدون آگاهی
زود رفتم به عالم باقی
و شدم مثل عکس الحاقی
قصد آزار کس نبوده مرا
ویژگی مگس نبوده مرا
همه از عشق بی حد حوری است
چه توان کرد؟! عشق، اینجوری است!!
قصه عشق، مردن محض است
کله! یا سرسپردن محض است
شیوه ی عشق، بازی جان است
آدمی کاه، عشق طوفان است
عشق یعنی شعو، یعنی شور
چوب کردن به آغل زنبور
عشق یعنی دچار زلف نگار
هستی انگار و نیستی انگار
عشق یعنی همیشه بیداری
مثل یک رود و چشمه ی جاری
عشق ... اینها که گفته ام هم نیست
شرح آن در توان آدم نیست!
نیست اصلا فراخور تعریف
فیل کی رد شود ز روزن قیف؟!
مولوی این بزرگ عرصه ی عشق
شیر مرد سترگ عرصه ی عشق
وقت تعریف عشق ترمز زد
با خجالت شد از کنارش رد
ما که باشیم دم زنیم از عشق ؟!
خودنویس و قلم زنیم از عشق؟!
****
حال؛ بعد از وفات من عمراً
گر که راضی شوم به شکل خفن
سینه را چاک جامه را بدرید
باز فوراً لباس نو بخرید
پاره باز آن لباس نو بکنید
عینهو یونجه هی درو بکنید
تا به کی اینهمه غلط کردن؟!
امر اسلام را لغط کردن ؟!
****
این "لغط" را غلط نپندارید
و زنوع لغت نپندارید
در خراسان "لغط" همان لگد است
مثلا نام مشهدش" مشد" است
گاهی اوقات زین قبیل لغات
می رسد داد ما در این ابیات
ور نه ما را چه مثنوی گفتن
مولوی گونه معنوی گفتن
شکر ایزد که اهل ایرانم
آنهم از خطه ی خراسانم
و دولب دارم وهفشده گوش
لب اندیشه نوش و گوش نیوش
غرض اینکه عجیب باهوشم
چون فقط آب جوش مینوشم
و به آب رطب وآب عنب
نزدم تا به حال حتی لب!
و نه معتاد شیره نه بنگم
هست این آشکار از رنگم
و نه معتاد بولوتوث! و چت م
چون فقط در هوای آخرتم
********
باز تا بحث این جهانی شد
بحث ارزانی و گرانی شد
گل نمودند اعتباریات
بحث پیش آمد از جماد و نبات
صحبت شهر و ایل پیش آمد
حرف از این قبیل پیش آمد
رشته شعر معنوی ول شد
ذهن، معطوف بر تراول شد ...
*******
داشتم با حضور سبز لغات
و به زور تلفظ کلمات
نقل رخداد مرگ می کردم
اندکی یاد مرگ می کردم
از پس و پیش او سخن گفتم
از شمای بدون من گفتم
از شماها که بهر دوری من
و به نحو –چگونه عرض کنم ؟!-احسن
به هوا می پرید از اندوه
جابجا می کنید حتی کوه
و روان از دو دیده سیل کنید
یا که اعمال سخت ذیل کنید :
مثلا تا سه ماه با انگور
عسل و خامه می خورید به زور
یا که اصلا نمی کنید نگاه
به غذاهای چرب چندین ماه
یا به جای دل و جگر هرشب
هسته هایی که هست مال رطب
می خورید و سرشک می ریزید
زعفران و زرشک می ریزید!
حیف این قطره ها که ول گردد
مثل این مثنوی ممل گردد
عمر عالم مگر تمام شده ؟!
یا که پایان ثبت نام شده ؟!
مهلت ثبت نام تا ابد است
نابلد هم در این میان بلد است!
در جهان پر از فراز و فرود
که شود دیر، گاه ، خیلی زود
آنچه آسان تر است از خوردن
ابتدا زادن است، پس مردن
آنقدر راحت است این دوعمل
که توان کرد مثل پشمک حل
هست مانند بستنی خوردن
این دوتا فعل : زادن و مردن
پس چرا سفت و سخت می گیرید؟
جای یک، شیش و هفت می گیرید؟
کند انسان زبده و عاقل
چهل و ماه و سال را هم ول!
دری رام رم، دیرن دیرن، داراران
بیری بام بم، بیرین بیرین، باراران
......
...
******
صاحب مثنوی چو سرما خورد
فلذا عمداً او همینجا مرد!!
الغرض! رفت و فوت عمدی کرد
و نفهمیدم آخرش چی کرد!!
( خداوند مهربان، بیامرزادش! آدم خوب و خوشی بود!)
ای جان تو مسافری و پایانه منم
انگار مرا با تو یکی ساخته اند
پروانه تویی و تسمه پروانه منم
***
گلخن منم و عزیز گلخانه تویی
cd منم و صدای رایانه تویی
من فقرم و بی چیزی ام و افلاسم
ای دوست ولی حقوق ماهانه تویی!
***
معلوم نشد کجا و کی ساخته ام
این شعر که از برای وی ساخته ام
بی تنبک و تنبور و دهل چند شبی است
آهنگ دلی دلی دلی ساخته ام !
خوش آن روزی که دنیا زیر و رو شه
به چاهی کل ما فیها فرو شه
اگه ناممکنه اینها که گفتم
جاهای پارش! اقلاً رفو شه!
با سلام به همه دوستان و آشنایان و عزیزان دور و نزدیک.تعطیلات هفته ی اخیر که مصادف با اربعین حسینی بود رفته بودیم شهر مقدس قم؛ به حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها و مسجد جمکران شرفیاب شدیم و به نیابت از همگان زیارت کردیم. و تا برگشتیم گویا دوباره طلبیده شدیم خاصه به مسجد جمکران! یعنی تعطیلات آخر این هفته نیز لازم شد در قم باشیم. چرا که:
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد
و جمعه همایش مسولان فرهنگی حج در مجتمع یاوران مهدی (عجح) جنب مسجد جمکران است و باید در قم باشیم و این یعنی دوباره طلبیدن! هرچند باز هم شاعر در این خصوص گفته است:
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای است که قربانی ات کنند!
گرچه با بهانه یا بی بهانه، قربانی شدن لذت خاص خودش را دارد! اصلا قربانی شدن است که که مفهوم عشق را آشکار می کند و اگر قربانگاه نبود زلال عشق رخ نمی نمود.
یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
و حالا حکایت ماست! به روز کردن وبلاگ طنز آنهم در این ایام حُسنی ندارد لذا به روز می کنیم تا هم به روز کرده باشیم و هم حُسنی داشته باشد با ترانه ای درباره حضرت شمس الشموس علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء
اهالی حرم
آهای اهالی حرم !
خوشا به روزگارتون
خوشا به اون سعادت و
عزت بی شمارتون
تو سایه ی کرامت ِ
بزرگی آشیون دارین
همیشه در کنارتون
خورشید و آسمون دارین
چهره ی آسمون شب
تو شهرتون غم نداره
ستاره های روشنی
خاطره هاش کم نداره
آهای اهالی حرم
اینجا غروبا دلگیرن
پرنده ها تا شب می شه
تو تاریکی ها می میرن
نسیم غربت می وزه
تو کوچه های شهرمون
غبار غفلت میشینه
رو شیشه ی باورمون
تو شهر ما مدتی یه
کلید خاموشی زدن
پنجره های بسته رو
قفل فراموشی زدن
آهای اهالی حرم!
خوشا به روزگارتون
خوشا به زندگانی و
خوشا به گیر و دارتون
کاشکی منم یه مدتی
همخونه ی شما بودم
زیر نگاه آسمون
مثل پرنده ها بودم
خوشا به اون نگاهی که
با حرم آشنا شده
کوچه های باغ دلش
روشن و با صفا شده
بارون رحمت می باره
زمستون و بهارتون
آهای اهالی حرم!
خوشا به روزگارتون!
برای استاد مجید نظافت( دامت نظافاته و افاضاته!)
عشق بگذار بارد، آفت نه
دشمن بارش و لطافت نه
همگی رفته اند از خاطر
ولی ای دوستان! «نظافت» نه!
خوش آن یلدا اگر باشد کنارت
سحر بی دردسر باشد کنارت
برای اینکه گردی تا سحر شاد
غزل هم با سحر باشد کنارت
***
شب یلدا سحر دارد عزیزم
و مثل مار سر دارد عزیزم
و چون سر دارد و ته دارد این شب
یقیناً پس کمر دارد عزیزم !
***
ببخشیدم اگر خواهش نکردم
کمی دعوت به آرامش نکردم
و در همچین شبی با این درازی
دوبیتی هامو ویرایش نکردم!